اولین شرکت را با همراهی دو دوست و وامی که برای اختراعم گرفته بودم تاسیس کردم. بابا خیلی موافق نبودند و می گفتند محیط بازار خیلی با روحیات تو سازگار نیست. با این حال فعالیت خودمان را آغاز کردیم. ابتدای کار خیلی کسی ما را جدی نگرفت. به خیلی ها وقتی می گفتیم ما شرکت زدیم و می توانیم کار شما را انجام دهیم، نهایتا لبخندی تحویل ما می دادند. پروژه های اول بیشتر پروژه های نقشه کشی و برنامه نویسی بود. از آنجایی که همیشه کیفیت را بر سود مالی ترجیح می دادیم، خیلی زود کار ما، تبلیغ ما شد و مشتریان ما برای ما معرف می شدند. از یک لحظه احساس کردیم که دیگه واقعا در حال پیشرفت هستیم. قبل از اینکه به صورت رسمی شرکت بزنم، جاهای بسیار زیادی شروع به کار کردم. هدف اولم یادگیری بود. بعضی جاهایی که برای کار رفتم حقوقم را ندادند ولی من ادامه دادم تا بتوانم بیشتر بدانم. به خاطر توانایی ها و پروژه هایی که در زمینه IT انجام داده بودم، پدر و مادرم خیلی علاقه داشتند تا در رشته کامپیوتر تحصیل کنم. خیلی خوب یادمه وقتی دبیرستان بودم یکی از سایت های خارجی را هک کردم. خیلی حرفه ای نبودم، آنها به من اخطار دادند تا سریعا سایتشان را برگردانم، من این کار نکردم. آنها ویروسی وارد سیستم من کردند و هاردم را سوزاندن. بعدها با یک مهندس در یک سازمان علمی معتبر در خارج کشور آشنا شدم. به من پیشنهاد همکاری دورکاری در یک پروژه داد. بعد از اینکه به خوبی از عهده آن پروژه برآمدم برایم دعوت نامه فرستاد. اما من عاشق این خاکم و در کمال احترام پیشنهادش را رد کردم. شرکت روند پیشرفت خود را طی می کرد. بابا اعتقاد داشتند من باید تجربه بیشتری داشته باشم و برای همین پیشنهاد کردن در شرکت یکی از آشنایان کار کنم، علیرغم میل باطنی و صرفا جهت احترام قبول کردم. هم در آن مجموعه بودم و هم کارهای شرکت خودم را پیگیری می کردم. شرکت ما در آن زمان از 5 نفر تشکیل شده بود. من 22 روز جنوب برای آن شرکت کار می کردم و 8 روز در ماه برای شرکت خودم در شهر خودم. همه چیز خوب بود تا اینکه یک روز برای امتحانات پایان ترم از مدیر پروژه درخواست مرخصی دادم. من سرپرست تیم نقشه برداری بودم. چند هفته قبلش هنگامی که در حال کار بر روی پروژه و انجام عملیات نقشه برداری بودیم فکری به ذهنم رسید و با خود گفتم می توان رباتی طراحی کرد که این کار نقشه برداری که ما در مدت 4 ماه انجام می دهیم را در مدت دو هفته انجام دهد. موضوع را با مدیر پروژه مطرح کردم.
10 سال پیش

کیارش - فکر کنم بشه یک ربات درست کرد که روزی 30 کیلومتر برداشت کنه

مدیر پروژه - با پوزخند - واقعا!!! با چه دقتی؟

کیارش - 1 میلیمتر

مدیر پروژه - ببینم مدرک تو چیه؟

کیارش - فوق دیپلم و دانشجوی کارشناسی

مدیر پروژه - چطور به عقل تو با فوق دیپلم رسیده به عقل من با فوق لیسانس نرسیده، برو به کارت برس و فکر نکن

با خودم گفتم از لج تو هم که شده می سازم. 

8 سال پیش

سخنران همایش - و اما جایزه طرح برگزیده اخترعات می رسد به  ........ به خاطر اختراع ربات هوشمند نقشه بردار، لطفا تشریف بیاورید تا لوح تقدیر و جایزه خود را از دست معاون وزیر دریافت نمایید

کسی از مدیر پروژه خبر داره؟

9 سال پیش

کیارش - برای یک هفته مرخصی می خواهم

مدیر پروژه - چرا؟

کیارش - امتحانات پایان ترم

مدیر پروژه - تو که درس نمی خونی، اصلا الکی میگی، مرخصی نمیدم، میخوای ادای مهندسا را دربیاری

کیارش - مهندس این برنامه رسمی دانشگاهه و براتون نامه هم از دانشگاه آوردم و خودتون هم می تونین به دانشگاه زنگ برنین

مدیر پروژه - مرخصی خبری نیست 

یک دعوا داشتیم. خواستم همان لحظه انصراف بدهم و بیایم. اما گفتم بزار ساعت کاری تمام شود. رفتم خوابگاه، استعفای خودم را نوشتم و توضیح دادم پروژه ای که قرار بود در 7 ماه انجام دهم را در 4 ماه انجام دادم و کلیه اطلاعات را گذاشتم. منتظر شدم مدیر پروژه بیاید و وقتی آمد نامه استعفای خودم را تقدیم کردم. ظاهرا انتطار نداشت. بهم پیشنهاد داد تا فکر کنم اما گفتم درسم مهمتر است. خداحافظی کردم و رفتم ترمینال و بلیط گرفتم. 14 ساعت در راه بودم. در مسیر نخوابیدم. خیلی ناراحت بودم. وقتی رسیدم خانه صبح زود بود و به قدری خسته بودم که روی زمین اتاقم خوابم برد. 

یهو بیدار شدم و بدنم یخ کرده بود. انگار بهم الهام شده بود فاجعه ای رخ داده. گفتم چرا چراغ ها خاموشه؟ موبایلم را دیدم کلی تماس بی پاسخ و پیام. سریع تاکسی گرفتم و رفتم بیمارستان.

 زمان حال

دو نیروی عظیم در من وجود داشت. غم و خشم.

من به وجود مقصر اعتقاد داشتم. می دونین شاید انتقام شما را نکشه ولی تمام چیزهایی که برای کسانی که شما را دوست دارند، خراب می کند. اون مرز باریک بین انتقام و برقراری عدالت را یادتون هست؟ وقتی حرف از عدالت می زنید بهتر است به علت کینه ها فکر کنید. تمام کلمات در برابر غم من بی آبرو هستند. امیدوارم دشمن شما هم این تجربه را نداشته باشد. زمانی که تک تک استخوان هایتان در حال شکستن هستند. زمانی که بعضی ها به جای نشان دادن راه و چاه به شما، راه چاه را نشان می دهند. زمانی که معیار دوستی معرفت بر ثانیه می شود. شرایط خوبی نبود با اینکه کنترل زندگی را در دست داشتم اما مشکلاتی وجود داشت. البته بودند کسانی که به قصد کمک می آمدند اما موفق نبودند. من بعد از فاجعه کلی مطالعه و تحقیق کردم و آنها پاسخ پرسش های من را نداشتند. می دونین ما در مصیبت ها مسرور میشیم. رنج کشیدن صبر را خلق می کند و صبر شخصیت را می آفریند و شخصیت به ما امید می دهد و امید هیچ گاه ما را شرمشار نمی کند

لازم بود تا با یک همراه، همراه شوم اما کسی نبود. تا حالا شده در یک خیابان یکطرفه خلاف جهت در حال حرکت باشید و در حالی که به زمین  نگاه می کنید به آرامی قدم می زنید و اصلا متوجه انسان هایی که از کنار شما رد می شوند نمی شوید ناگهان یک بوی خاص استشمام می کنید و باعث می شود سرتان را بالا بیاورید و در این لحظه چهره آشنایی می بینید که تا به حال ندیده اید و او در گوش شما زمزمه می کند:
"من یک فایل زیپ شده ام! تجربه مراجعینم در من لود شده و حجمم بالا رفته! این تجارب و علم روانشناسی به من کمک کرد تا احساس خوشبختی کنم.
اهل ساز هستم.
اگر روانشناس نمی شدم شاید آشپز میشدم.  عکس کم می گیرم. سلفی را دوست ندارم و احساس میکنم آدمها را از لذت در لحظه دور میکند.
از صبح تا شب کارهای زیادی میکنم اما وقت کم نمیارم!
هنوز موی سپید ندارم!
چون استرسم را کنترل میکنم، سیگار و قلیان مصرف نمیکنم.
مثبت اندیش  نیستم اما منفی اندیش هم نیستم و صرفا طرفدار واقع اندیشی هستم.
ممنون که به من سر زدید."

و از کنار شما رد می شود. توقف می کنید؟ سرتان را برمی گردانید؟ چه شد!!!

فکر میکنین من برگشتم و نگاهش کردم؟

متوجه این تفاوت فاحش شدین؟

این باران یک باران معمولی نیست، حتما جایی دور دریایی را به باد داده اند.